قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
3  در جهان بودن ِمن  4

انا لله و انا الیه راجعون (پنج شنبه 90/11/13 :: ساعت 12:0 عصر )

خدا خیرتون بده!
آخه هر واژه ای رو که آدم به شکل صفت و موصوف در نمیاره!
نمیگید یکی ممکنه به خودش بگیره؟!
......................
به نظرتون دو خط انتهایی رو با چند تا معنی میشه خوند؟!



  • کلمات کلیدی : شوخی
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    هیولا (پنج شنبه 90/10/22 :: ساعت 4:23 عصر )

    "به نام یگانه باورم"
    اینگونه نیست،
          ولی... می شود!

    "شدن" ها را دوست دارم،
          که مادّه، به "شدن"اش زنده است.

    معلّمی می گفت: مادّه، مترادف با "هیولا"ست.
    شاگردان خواستند تعبیر کنند این همانندی را؛
    گفتند از آن روست که مادّه ترسناک است،
    و از او هماره گناه و بدی برمی خیزد!
    شاید زیاد پاک و مقدّس بودند.
    امّا... معلّم انگار چیز دیگری می گفت.
    سخن خود را ادامه داد:
    مادّه، مترداف است با "هیولا"،
    هیولا، به معنی "هِیَ لا"!

    آنگاه که از او می پرسی: "تو به اینجا که هستی رسیده ای.
    پس جایگاه تو اینجاست؟
    و در این منزل، مقام خواهی کرد؟"،
    به رفیع ترین قلّه ها هم که رسیده باشد،
    پاسخ می دهد: "نه! هیَ لا! اینجا نه!
    من در این منزل، در این مرتبه نخواهم ماند،
    باز دیگرگون خواهم شد،
    صعود خواهم کرد،
    و از این بالاتر خواهم رفت."

    "شدن" ها را دوست دارم،
          که مادّه، به "شدن"اش زنده است.

    یَا ربَّ العالَمین...



  • کلمات کلیدی : معرفتی، برداشت آزاد، فلسفی
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    اسباب بازی (یکشنبه 89/9/7 :: ساعت 10:20 صبح )

    دگر بازی با عروسک دختر همسایه، آرزوی دست نیافتنی ام نیست؛
    برای داشتن ماشین برقی، پشت ویترین مغازه به گریه نمی نشینم؛
    خیال مداد رنگی هزار رنگ، مرا به رویاهای رنگین ِ زیبا نمی رساند؛
    بازی نقش های ساده ی کودکانه باورم نمی شود؛
    آری، دگر بزرگ شده ام...

    برای تکّه نانی دهانگیرتر که به دستم آید، از اریکه ی قدرت انسانی خویش به زیر می آیم؛
    برای به چشم مردمان آمدن، از پیمودن مسیر یگانه ی خود شدن خویش منصرف می شوم؛
    برای اینکه بیشتر دوستم بدارند، طریق دوست داشتن ِ خود گم می کنم؛
    برای رسیدن به حضیض لذّت آنی نفس، از رسیدن به قلّه ی عالی انسانی سر باز می زنم؛

    اکنون رسیدن به آدمیانی از جنس خاک، و شادمانی در عرض زمان، تمام آرزویم شده است؛
    تن به تعلّق آنچه امانتم داده اند می سپارم، و توان بازپس دادنش در خود نمی پرورم؛
    در رویای پرطرح زندگی، جای خالی گمشده ای فراتر از آنچه یافته اند به چشمم نمی آید؛
    بهانه های کوچک ِپر زرق و برق را طمع ِ بازی نقش های سیاه و فریبنده ام می کنم؛
    می بینی مرا؟ اسباب ِ بازی ام عوض شده است...



  • کلمات کلیدی : ادبی، معرفتی، برداشت آزاد
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    مقایسه (سه شنبه 89/8/18 :: ساعت 5:25 عصر )

    "به نام یگانه باورم"

    هرکدام از آنها را که می توانی با صدایت تحریک کن!
    و لشکر سواره و پیاده ات را بر آنان گسیل دار!
    و در ثروت و فرزندانشان شرکت جوی!
    و آنان را با وعده ها سرگرم کن!..
    تو هرگز سلطه ای بر بندگان من نخواهی یافت.
    (اسراء-64،65)

    عجب حکایتیه!
    حکایت اعتماد و ایمان خدا به ما،
    و حکایت ایمان و اعتماد ما به خدا!



  • کلمات کلیدی : معرفتی، قرآنی، برداشت آزاد
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    اشتباه می گیرم.. (دوشنبه 89/7/26 :: ساعت 2:32 عصر )

    خدایا!
    کوچه های شهرمان چه تاریک است..
    و من، در تمنّای یافتنت
    همه را با تو اشتباه می گیرم..



    ¤ نویسنده: زینب صولت

    شک می کنم خدا! (چهارشنبه 89/7/14 :: ساعت 12:36 عصر )

    در کوچه های شهر قدم می زنم؛
    صبور ..
    دردی جهنّمی است
    که بر جان نشسته است؛
    فکری که باز
    می کند از خاطرم عبور ..
    در کوچه های شهر قدم می زنم؛
    صبور .. 
    شک می کنم به نام تو
    شک می کنم خدا!
    از خوب، غیر ِ خوب پدیدار دیده ای؟
    شک می کنم تو باشی
    پروردگار ما!



  • کلمات کلیدی : ادبی، احساسی، اجتماعی، شعر
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    تکرار تلخ (دوشنبه 89/6/8 :: ساعت 10:46 عصر )


    در جمع عاشقان پرآواز کم خبر
    پر شد زمین ز ناله ی جانکاهِ بی اثر
    تاریخ تلخ ماست که تکرار می شود
    قرآنِ روی نیزه و... قرآنِ روی سر!



  • کلمات کلیدی : ادبی، اجتماعی، برداشت آزاد، شعر
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    صفر مطلق (چهارشنبه 89/6/3 :: ساعت 10:47 عصر )

    "به نام یگانه باورم"
    چه بسیار از آن روزها می گذرد، اما.. چه خوب یادم هست!
    سال سوم دبیرستان بود، و تنها معلمی که توانسته بود به علم شیمی اندکی مهربان و علاقه مندم کند، در آغاز کلاس از وضعیت اجسام می گفت. از اینکه ماده ها را به دو دسته رسانا و نارسانا تقسیم کرده اند، و اینکه علی رغم این دسته بندی، در جهان اکثر مواد نیمه رسانایند؛ اندکی رسانا، و اندکی نارسانا. رسانا و نارسانای مطلقی وجود ندارد، و همه چیز نسبی است. همه چیز نسبی است، مگر در یک حالت: رسیدن به صفر مطلق!
    او گفت که در دمای صفر مطلق -برعکس- دگر هیچ ماده ای در حالت نسبی وجود ندارد، و به حالتی رسیده که از ابتدا زمینه رسیدن به آن را داشته است. در این دما دگر تکلیف هر ماده ای با طبیعت روشن است، هیچ جائی برای تغییر و دگرگونی، از حالی به حالی افتادن، هر روز به حالتی در آمدن وجود ندارد. راهی برای تاثیر گرفتن از محیط، و سر در گمی های ناشی از سرد و گرم شدن ها نیست، چون جسم به ثبات رسیده است.
    و چقدر از همان روز از این دما خوشم آمد! ..

    کم کم که زمان می گذرد، به عنوان ذره ای خاکی، که جسم است و خواص جسم را دارد، احساس می کنم هوا به سردی رفته است. بدنم انگار دارد یخ می زند، و شاید این از نشانه های صفر مطلق باشد. دمایی که از پس آن دمایی وجود ندارد، آخر دماست، و شاید حاکی از زمانی است که زمانی از پس آن وجود ندارد، آخر زمان است.
    از این پس وجودت قابل تقسیم شدن نیست، برای نیمی خوب بودن و نیمی بد ماندن. باید راه مطلق شدن در پیش گیری. خوب مطلق شوی، یا بد مطلق. اگر انتخابت خوبی است، باید بدانی که دگر برای خوب ماندن از  بهانه های کوچک کاری بر نمی آید. می بایست قدرتی در وجودت جمع آمده باشد، به اندازه تمام نیروهای به بدی دعوت کننده، که بتواند در هجومشان ایستادگی کند، برای نه گفتن هایت دلیل بیاورد، از تو مردی برای میدان نبرد بسازد. و اگر بدی را برمی گزینی، باید بدانی که توقفی نخواهی داشت، برتوست که تا آخر خط بروی، نباید در این راه کم بیاوری، و بدی های کوچک کفایتت کند..
    با اینهمه، چه زیبا و پرامید است، زیستن در این دما، زندگی در این زمان، زمانه ای که در آن ناگزیری از رسیدن به نهایت ِ شدن ِ خویش. زمانه ای که به تو اجازه می دهد همراهی با شعله های پراکنده نور را به یکرنگی با سیاهی ِظلمت فراگیر ترجیح دهی، و خود نیز نوری شوی که دست هیچ تاریکی ِ وحشت آوری به آلودن پاکی و سپیدی ِصبح روشنت نرسد..



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    یار باز آمده است! (یکشنبه 89/5/3 :: ساعت 3:41 عصر )

    "به نام یگانه باورم"
    عشق، آهنگِ تو را می ماند
           
     آسمان، دلخوش تابیدنِ ماه
       
    ماه در ظلمت شب
            
    آه، چه نوری دارد! 

     چشمها خشک نمانند دمی
            
    آسمانِ دلشان، ابری و باران زده است
                 
    گوئیا چشم به راهند
                    
    که شاید رسد از دوست خبر
                
    کسی از دور دهد مژده ی پایان سفر:
                    
    "یار، باز آمده است!"



  • کلمات کلیدی : ادبی، احساسی، امام زمان(عج)، شعر
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    از تو خواهم گریخت.. (چهارشنبه 89/4/2 :: ساعت 11:0 صبح )

    "به نام یگانه باورم"
    از تو خواهم گریخت..
    چون سایه
    مثل طفلی که می رهید ز خود
    همچنان کودکان بی مایه!

    از تو خواهم گذشت..
    رام و صبور
    و در این راه، دور خواهم شد
    وه، چه تاریک می کنی تو مرا
    بی تو پرواز نور خواهم شد

    دگر اینبار، روز سخت نخست!
    از تو آسان عبور خواهم کرد..
    رو به شب می روی
    سفر خوش باد!
    من در آرام بی کرانه شدن
    دل به آغوش صبح خواهم داد
    غم جان را سرور خواهم کرد
    وانچه آموختم ز ماندن صبح
    تا قیامت مرور خواهم کرد..



  • کلمات کلیدی : شعر
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    <      1   2   3   4   5   >>   >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    »» منوها
    [ RSS ]
    [ Atom ]
    [خانه]
    [درباره من]
    [ارتباط با من]
    [پارسی بلاگ]
    بازدید امروز: 3
    بازدید دیروز: 4
    مجموع بازدیدها: 106068
     

    »» درباره خودم
     

    »»دسته بندی یادداشت ها
     

    »» لوگوی خودم
     

    »» اشتراک در وبلاک
     
     

    »» دوستان من