سفارش تبلیغ
پیشنهاد نام دامنه هاست ایران
3  در جهان بودن ِمن  4

روایتی از داستان ابراهیم (پنج شنبه 94/7/2 :: ساعت 6:22 عصر )

"و خداوند ابراهیم را امتحان کرد و به او گفت اسحاق، یگانه فرزندت را که دوستش می داری برگیر و به وادی موریه برو، و در آنجا بر فراز کوهی که به تو نشان خواهم داد، به قربانی بسوزان."

 

مردم داستان ابراهیم را به گونه دیگری تعبیر می کنند. آنها لطف خداوند را در بخشیدن دوباره اسحاق به ابراهیم ستایش می کنند، و همه ماجرا را فقط آزمونی می دانند. یک آزمون؛ این واژه می تواند از چیزی بزرگ یا کوچک حکایت کند. اما کل ماجرا به همان سرعت که نقل می شود، سپری می شود: "بر اسبی راهوار می نشینند، و در چشم بر هم زدنی به موریه می رسند، و بی درنگ گوسفند را می بینند." فراموش می کنند که ابراهیم بر چارپایی کند راه می پیمود، و سفر سه روز به درازا کشید، و مدتی بایست تا هیزم آورد، اسحاق را ببندد و کارد را تیز کند.
با اینهمه ابراهیم را ستایش می کنند. واعظ می تواند تا یک ربع ساعت به وعظ مانده بخوابد، و مستمع می تواند به هنگام شنیدن چرت بزند. زیرا همه چیز برای هردو آسان و بی دردسر سپری می شود:" همه این ماجرا کار یک لحظه است، فقط یک دقیقه منتظر بمان، گوسفند را خواهی دید و آزمون به پایان می رسد."
و آنچه از داستان ابراهیم حذف می کنند، مفهوم "اضطراب" است.

 

اما خلاف طبع من است که به شیوه معمول مردمان، به گونه ای غیر بشری از کرداری بزرگ سخن گویم، چنانکه گویی چندهزار سال فاصله ای بس بعید است. برعکس درباره آن به شیوه ای بشری سخن خواهم گفت، آنگونه که گویی دیروز رخ داده است.

بدین گونه اگر در هییت یک قهرمان تراژدی فراخوانده می شدم تا سفری شاهانه و شگفت انگیز، همچون سفر به موریه انجام دهم، نیک می دانم که چه می کردم. چندان بزدل نبودم که در خانه بمانم، یا در راه بایستم و درنگ کنم، یا دشنه را به نیت تاخیری کوتاه فراموش کنم. نیک می دانم که به هنگام آنجا می رسیدم، تا زودتر کار را تمام کنم. اما نیک می دانم که چه کار دیگری نیز انجام می دادم. همانگاه که بر اسب می نشستم، به خود می گفتم: "اینک همه چیز از دست رفته است. خدا اسحاق را خواسته است و من او را، و با او همه شادمانیم را قربانی می کنم. اما خدا عشق است و برای من چنین خواهد ماند. زیرا در جهان زمانمند، خدا و من نمی توانیم با هم سخن بگوییم، زبان مشترکی نداریم."
اگر ابراهیم چنین کرده بود، باز هم فراموش نمی شد و بسیاری را با سرمشق خویش نجات می داد، اما دیگر "پدر ایمان" نبود. 
 

 

اما ابراهیم چه کرد؟ او نه چندان زود رسید و نه چندان دیر. او بر خر خویش نشست و آهسته به راه افتاد. در همه این مدت او ایمان داشت، او ایمان داشت که خدا اسحاق را نمی خواهد. با اینهمه اگر او را می خواست آماده بود تا وی را قربانی کند. اما ابراهیم ایمان داشت و برای همین زندگی ایمان داشت. آری اگر ایمان او تنها برای زندگی اخروی بود، بی گمان همه چیز را به دور می افکند تا از این جهان که بدان تعلق نداشت بیرون بشتابد. اما ایمان ابراهیم از اینگونه ایمان -البته اگر اینگونه ایمان وجود داشته باشد- نبود. زیرا ایمانی از این دست نه ایمان بلکه بعیدترین احتمال ایمان است که با ورطه ای دهان گشوده که در آن ناامیدی بازیهای خود را دارد، از آن جدا می شود. ابراهیم دقیقا برای همین زندگی ایمان داشت، ایمان داشت و شک نکرد. او به لطف محال ایمان داشت.
زیرا آرزو وانهادن بزرگ است، اما بر آن استوار ماندن پس از وانهادن آن بزرگ تر است. به دست آوردن امر ابدی بزرگ است، اما بر امر زمانمند استوار ماندن پس از وانهادن آن بزرگ تر است.

 

یا باید داستان ابراهیم را فراموش کنیم، یا باید هراسان شدن از پارادوکس عظیمی را که معنای زندگی ابراهیم بود بیاموزیم تا بفهمیم که زمانه ما، مثل هر زمانه دیگر، اگر ایمان داشته باشد، می تواند شادمان باشد.

 

"ترس و لرز-سورن کیرکگور"



  • کلمات کلیدی : معرفتی، برداشت آزاد
  • ¤ نویسنده: زینب صولت


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    »» منوها
    [ RSS ]
    [ Atom ]
    [خانه]
    [درباره من]
    [ارتباط با من]
    [پارسی بلاگ]
    بازدید امروز: 15
    بازدید دیروز: 18
    مجموع بازدیدها: 108075
     

    »» درباره خودم
     

    »»دسته بندی یادداشت ها
     

    »» لوگوی خودم
     

    »» اشتراک در وبلاک
     
     

    »» دوستان من