قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
3  در جهان بودن ِمن  4

نبودنت.. (جمعه 87/4/28 :: ساعت 8:28 عصر )

"به نام یگانه باورم"

بی حیایی های من تعبیر شد                        روز زیبای  ظهورش دیر  شد

می هراسیدم جوانی پر کشد                        باغروب جمعه عمرم پیر شد...

در شگفتم چه زیستن بی تمنایی دارم بی تو.. بدون هیچ خواهشی از بودنت..

چه ساده نیستی در کنارم.. چه آسان نفس ها می آید و می رود.. و وجودم برای لحظه ای حتی، از نبودنت

تهی نمی شود..

شنیده ام آمدنت را کسانی از دوستدارانت تاب نخواهند آورد.. شاید آنها نیز چون من به تکرار نبودنت خو گرفته

 باشند..

و چه خوب است و به جا این تکرارها.. که تکرار، عادت به همراه می آورد..

و اگر اثر سخت این عادتها نبود، هرگز توانی و مجالی برای تن دادن و دل سپردن به اینهمه سیاهی و غفلت، در

خود نمی یافتم..

                                       

اما.. این را بدان،

   تلخ است نبودنت، تلخ است و تلخ و بسیار تلخ..

   حتی برای تباهکار تیره روز فراموشکاری چون من..

   حتی اگر یادت به غروبی سهمگین در جمعه ای دلگیر و غمفزا محصور شود..

   حتی اگر بهانه ای نیابی در دوستانت، برای آمدن.. و تب وتاب و آرزویی برای وصال..

   حتی اگر آمدنت برایمان تاب آوردنی نباشد نیز... چه تلخ است نبودنت..

  



¤ نویسنده: زینب صولت

آغازی دوباره (شنبه 87/4/1 :: ساعت 8:2 عصر )

"به نام یگانه باورم"

دفعه پیش، زمانی که داشتم دوراهی رو شروع میکردم، چیزی تو ذهنم نبود. اصلا نمی دونستم قراره چی بشه، قراره توش چکار کنم، شاید تنها یه  وظیفه گروهی بود، یه تکلیف سه رخی!

شایدمی خواستم دوباره به نوشتن انس بگیرم، می خواستم حرفی برای گفتن داشته باشم، اما نداشتم...

آه که نوشتن مطلب جدید به فاصله یک هفته چه تلخ و ملال آور بود، از چه باید میگفتم؟، حرفی نبود برای گفتن...

همه چیز برام گنگ و مبهم بود، بارها و بارها توش تغییر مسیر دادم، نمی دونستم باید چطور باشه، باید چطور باشم، هیچ اسمی و رسمی و کلامی راضیم نمی کرد، تهی بودم، تهی!

اما اینبار همه چیز از ابتدا برام روشن بود، همه چیز از اولش به دلم نشست، حتی اسم و قالب!

اینبار همه چیز اینجا اونطوری قراره باشه که من دوست دارم، چه خوبه آدم یه راهی، یه سبکی، یه فکری، یه مسیری، یه چیزی  رو بتونه انتخاب کنه، بتونه دوست داشته باشه...

چه خوبه دوست داشتن...

اینبار نمی دونم چی میخوام بگم، اما میدونم خیلی چیزا هست که بخوام بگم...

اینبار خیلی حرفا تو دلم هست، که باید یه جایی زده بشه، نه برای کسی، برای خودم...

چه خوبه حرفی برای گفتن داشتن...

اینبار فقط برای خودم می نویسم، شاید برای اینکه چیزی فراموشم نشه...

اینبار،

       نمیدانم...

                  شاید،

                        دلم از عطر خدا پر شده است...



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ نویسنده: زینب صولت

    <   <<   6      

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    »» منوها
    [ RSS ]
    [ Atom ]
    [خانه]
    [درباره من]
    [ارتباط با من]
    [پارسی بلاگ]
    بازدید امروز: 3
    بازدید دیروز: 4
    مجموع بازدیدها: 106068
     

    »» درباره خودم
     

    »»دسته بندی یادداشت ها
     

    »» لوگوی خودم
     

    »» اشتراک در وبلاک
     
     

    »» دوستان من